|
|
|
من عاشق تنهای ام,سرگشته شیدای ام...دیوانه رسوای ام,تو هر چه می خواهی بگو |
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی ، دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد بدین سان بشکند در من ، سکوت مرگبارم را...
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:58 توسط حمیــد خـــــــان
|
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد آن که پرنقش زد این دایره مینایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 22:56 توسط حمیــد خـــــــان
|
زندگی يه بازيه كی از عمرش راضيه ابر گريونه دلم چشمه خونِ دلم نميتونم دلمو راضي كنم اين دل ديوونه رو راضی به اين بازی كنم يه بهونه براي بودن و موندن ندارم تو گلوم بغض غمه هوای خوندن ندارم همه جا سرد و سياه رو لبهام ناله و آه سر من بيسايهبون نگهم مونده به راه دست من غمگين و سرد تو گلوم يه گوله درد نه بهاري نه گـلي پاييزه پاييز زرد دلي كه دلدار نداره با زندگي كار نداره غريب اين ديارم يه آشنا ندارم سرم بي سايبونه دلم يه پارچه خونه غم تو دلم نشسته بال و پرم شكسته همه جا سرد و سياه رو لبهام ناله و آه سر من بي سايبون نگهم مونده به راه دست من غمگين و سرد تو گلوم يه گوله درد نه بهاري نه گـلي پاييزه پاييز زرد دلي كه دلدار نداره با زندگي كار نداره
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:59 توسط حمیــد خـــــــان
|
من به یک احساس خالی دلخوشم من به گل های خیالی دلخوشم در کنار سفره اسطوره ها من به یک ظرف سفالی دلخوشم مثل اندوه کویر و بغض خاک با خیال آبسالی دلخوشم سر نهم بر بالش اندوه خویش با همین افسرده حالی دل خوشم در هجوم رنگ در فصل صدا با بهار نقش قالی دلخوشم آسمانم: حجم سرد یک قفس با غم آسوده بالی دلخوشم گرچه اهل این خیابان نیستم با هوای این حوالی دلخوشم
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:37 توسط حمیــد خـــــــان
|
آهای همیشه و هنوز تو قلبم خبر داری داره می سوزه قلبم یه بار شده سراغمو بگیری سراغ درد و داغمو بگیری جای اینکه تشنه خونم باشی یه بار شده دل نگرونم باشی اما با این همه نامهربونی کاشکی بفهمی که عزیز جونی یار قشنگ دلم بیا که تنگه دلم تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم من از تو بی خبرم تو از همه دنیا نمیدونی بی تو پر از غمه دنیا خنده رو از روی لبم گرفتی عشقمو خیلی دست کم گرفتی حیف نبود به جای حق شناسی این همه بی وفایی ناسپاسی خوب میدونم غریبه ای با دلم از تو یه دنیا فاصله است تا دلم اما بازم میخوام که برگردی و تموم کنی این همه نامردیو
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 2:5 توسط حمیــد خـــــــان
|
روزي كوروش در حال نيايش با خدا گفت: خدايا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نكرده از تو خواهشي دارم. آيا ميتوانم آن را مطرح كنم؟ خدا گفت:البته! _از تو ميخواهم يك روز،فقط يك روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي كنم. سوگند ميخورم كه پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم. _چرا چنين چيزي را ميخواهي؟ به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميكنم، اما اين را نخواه. _خواهش ميكنم. آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش كنم و از نتيجه ي سالها نيكي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين كني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم. خداوند يكي از ملائك خود را براي همراهي با كوروش به زمين فرستاد و كوروش را با كالبدي،از پاسارگاد بيرون كشيد. فرشته در كنار كوروش قرار گرفت. كوروش گفت: بقیشم تو ادامه مطلب گذاشتم بخونین پشیمون نمیشین
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:19 توسط حمیــد خـــــــان
|
خنجر برام بياارين من از تباار دردم عمريه بي طلوعم مثل غروبي سردم آيينه داره غربت با آادما غريبه حواي چشماي من در حسرت يه سيبه تاريكه سرنوشتم فانوس و من شكسته عمريه بغضي سنگیين راه گلومو بسته از شب به شب رسيدم، از كوچه ها به بن بست آي آدماي سرخوش جايي براي من هست اشكم رو گونه هامو من سرديه يه آاهم آي آدماي سرخوش جايي براي من هست
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:25 توسط حمیــد خـــــــان
|
در اين وادي بي سامان در اين کلبه ي تنهايي که هيچ نور اميدي نيست تا با آن سر بکنم من به اجبار شب تاريک دلم را بي هيچ ستاره ايي سحر مي کنم بگذار از تو بگويم تا در اين تن نفسي است تا در اين قلب غزل خوان تپشي است تنها همين دانم وبس که نه تو شمعي و نه من پروانه نه تو ميخانه نه من پيمانه کاش ميدانستم با تو چکنم دعا يا که نفرينت کنم من مجنون چشم از ليلي خود برداشتم و چه شد عاشق شيرين شده ام اي خدا لطفي بنما عشق من در پي فرهاد نباشد
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:46 توسط حمیــد خـــــــان
|
باز بوی باورم خاکستریست صفحه های دفترم خاکستریست هر چه می گفتند باور داشتم عشق ورزان مهر باطل خورده اند آهن تفدیده مولا کجاست شمع بیت المال روشن مانده است ها کنید ای کودکان دوره گرد می رسد ته مانده بشقابها ابن ملجم ها فراوانند باز نان به نرخ روز خوردید ای دریغ در گلوی مال مردم خوارها نکته ها را مو به مو دیوارها آگه از سر شقایق نیستی شیعه مولا شدن کار تو نیست
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:29 توسط حمیــد خـــــــان
|
پيش از اينها فكر ميكردم خدا خانه اي دارد ميان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس وخشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج وبلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برق كوچكي از تاج او هر ســتاره پولكي از تاج او اطلس پيراهن او آسمان نقش روي دامن او كهكشان رعدوبرق شب صداي خنده اش سيل وطوفان نعره توفنده اش دکــمه ی پيراهـن او آفتاب برق تـــيغ و خنـجر او ماهــتاب هيچكس از جاي او آگاه نيست هيچكس را در حضورش راه نيست پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا در ذهنم اين تصوير بود آن خدا بي رحم بود و خشمگين خانه اش در آسمان دور از زمين بود اما در مــــيان ما نبود مهـــربان و ســــاده وزيـــبا نـــبود در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيچ معنايي نداشت هر چه مي پرسيدم از خود از خدا از زمين، از آسمان،از ابرها زود مي گفتند اين كار خداست پرس و جو از كار او كاري خطاست آب اگر خوردي،عذابش آتش است هرچه مي پرسي،جوابش آتش است تا ببندي چشم ، كورت مي كند تا شدي نزديك ،دورت مي كند كج گشودي دست، سنگت مي كند كج نهادي پاي، لنگت مي كند تا خطا كردي عذابت مي كند در ميان آتش آبت مي كن با همين قصه دلم مشغول بود خوابهايم پر ز ديو و غول بود نيت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه مي كردم همه از ترس بود مثل از بر كردن يك درس بود مثل تمرين حساب و هندسه مثل تنبيه مدير مدرسه مثل صرف فعل ماضي سخت بود مثل تكليف رياضي سخت بود
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:43 توسط حمیــد خـــــــان
|
|
من و تنهایی و یک شمع روشن,خدایا نکند بادی بیاید.
pesar_E_arezooha@yahoo.com
حمـــــــید خــــان